خرید بک لینک

درباره سایت

شمعدونی کنار پنجره

امکانات وب

ما زخمی ترین شاخه ی این جنگل خشکیم

تیغ و تبری نیست که ما را نشناسد...

این شعر رو بقل دستی دوران دبیرستانم استوری کرده بود... تا خوندمش ذهنم پر کشید تا میز و نیمکت های قدیمی اون سال ها... و من با تعجب به صورت معلمی نگاه می کردم که صدای خیلی نازی داشت...خیلی باوقار بود و خیلی خوش لباس...

برامون یک قانونی گذاشت:《بچه ها قبل از شروع کلاس جمله ها و شعرهای جالبی که شما رو تحت تاثیر قرار می ده رو با هم می خونیم... پس قبل از اینکه من وارد کلاس بشم شما جمله هاتون رو نوشته باشید.》

یادمه قبل از اون اصلا حسی نسبت به ادبیات فارسی نداشتم... و به ظرافت جمله ها حساس نبودم... ولی اون کسی بود که به ما ادبیات فارسی رو نشون داد... و برای ما گفت ... چیز هایی رو که معلم ادبیات های قبل اون به ما نگفته بودن...

همیشه بچه های شیطون و سرزبون دار کلاس عزیز دردونه ی معلم ها می شن، ولی من زیادی ساکت بودم... احتمالا نمی دونه ، و احتمالا خودمم نفهمیده بودم... که اون تونسته بود بخشی از هویت و شخصیت الان من رو بسازه...اون تونسته بود پِیِ همین عشقی که به قلم، واژه ها، ترکیب ها، جمله ها، حرف ها ، حدیث ها دارم رو بسازه...

باری اون موقع ها دور هم که جمع میشدیم بعضی هامون سعی می کردن ادای تلفنی حرف زدنش رو در بیارن... وقتی می خواست امتحان بگیره براش دعا می کردیم بره زیر تریلی...

ولی الان که می بینم، همه مون اهل شعر شدیم...

برچسب: نویسنده: ماهان کریمیان تاريخ: پنجشنبه 13 بهمن 1401 ساعت: 18:54

صفحه بندی